تبليغاتX
:: من تنهام هيچكي منو دوســـــــت نداره...! ::

من تنهام هيچكي منو دوســـــــت نداره...!

سلام به دووستان خوشامدید به کلبه تنهایی من ...تماس با من tanhatarin_bikas_love15



 

این وبلاگ انتقال یافت به این ادرس

www.zomorodboys.com

 

آتــــــــــــشی بـــــــــو د و فســـــرد

رشتـــــــــه  ای بـــــود  و  گسـست

دل چـــــــــو از بــــنـــد تــــو رســـت

جام جادوئـــــی انــدوه شــــــکست

آمــــــــــــدم تا به  تو آویــــــــــــــزم

لیک دیدم که تو آن شاخۀ بی برگی

لیک دیدم که تو بر چــــــــهرۀ امیدم

خنــــــــــــــــــــــــــدۀ مـــــــــــرگی

وه چه  شیــــــــــریـــــــــــــن است

بر سر گور تو ای عشــــــق نیاز آلود

پـــــــــــــــــــــــــای کوبیـــــــــــــدن

وه چـــــــــــــه شیــــــرین اســــــت

از تو ای بوسۀ سوزنــدۀ مرگ آلــــود

چشــــــــــــــــــــم پوشیـــــــــــــدن

وه چـــــــــــــه شـــــــــیریــن اسـت

از تو بگسســتن و با غیر  تو  پیوستن

در بــــــــروی   غـــــــــم دل بســـتن

که بهشـــــــــــت اینجا ســـــــــــــت

بخدا  سایۀ ابر و لب کشت اینجاست

 

+نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:2 توسط شب پرست دیوونه |

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

 به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

 از دشت سبزی زندگی اش را خواستم، گفت زندگی ات سبزتر از اوست.

 از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

 از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

 به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز......

 این.... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز  قلبم

عزیزم .یادت نره......

دوست دارم هوارتااااااااااا

+نوشته شده دردوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:3 توسط شب پرست دیوونه |

تقدیم به همه عاشق ها کلیک کن رو همین جمله

+نوشته شده دریکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:28 توسط شب پرست دیوونه |

 

دوستان این آخرین باری بود که آپ می کنم

پس تا نرفتم نظر یادتون نر

واسه آیدی من هم پی ام بدین

Tanhatarin_bikas_love15

.................................................

 

 دوستان متا سفانه این وبلاگ تا مدت بسیار کمی تعطیل است

لطفا نظرات خود را بگویید من می خوانم فقط آپ نمی کنم

به شما هم سر می زنم

Tanha tarin bande khoda

در پناه حق موفق و سر بلند باشید....!!!!

پس از غروب

یک روز ...چیزی پس از غروب تواند بود

وقتی نسیم زرد,   خورشید سرد را

چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است

وقتی                                            ,

چشمان بی گناه من ,از رنگ ابر ها

 فرمان کوچ را                              

                       تا انزوی مرگ

نادیده خوانده است.

وقتی که قلب من

خرد و خراب و خسته

از کار مانده است

چیزی پس از غروب تواند بود.

 

چیزی پس از غروب ,کجا می روم؟

 

هرگز نخواستم که بدانم   

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم

یک ذره,

یک غبار,

خاکسری رها شده در پهنه ی جهان

در سینه ی زمین

با اوج کهکشان

یا هیچ!

هیچ مطلق!هرگز نخواستم که بدانم چه می شود...

اما چه می شوند

این صد هزار شعر تر دلنشین ,که من

در پرده های حافظه ام گرد کرده ام 

این صد هزار نغمه ی شیرین ,که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپردهام

این صد هزار خاطره  این صد هزار یاد

این نکته های رنگین  این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها

این ها چه می شوند

در هیچ,

         هیچ مطلق,

                   همراه با من اند؟

                                                                                                         (فریدون مشیری)
+نوشته شده دریکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:53 توسط شب پرست دیوونه |

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از خام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم......   (فریدون مشیری)

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوام می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست .............    (فروغ فرخزاد)

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:53 توسط شب پرست دیوونه |

 عشق فرمان داده که به تو فکرکنم

 
روزوشب زیرلبم اسم توراذکرکنم  
 
                    دوستم داشته باش.دوستم داشته باش
 
من به ان می ارزم که به من تکیه کنی
 
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
 
من به ان می ارزم که در این قربانگاه
 
تو به دادم برسی.تونجاتم بدهی ازغم بی هم نفسی
 
توبه ان می ارزی گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
 
توبه ان می ارزی که اسیرتوشوم وبه یمن نفست
 
                   انقدرزنده بمانم تا که پیرتوشوم
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 4:11 توسط شب پرست دیوونه |

 

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 3:33 توسط شب پرست دیوونه |

  

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي مي خواند،

روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد

و هر دانه ي برفي
به اشكي نريخته مي ماند.

سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است

از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من

+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:38 توسط شب پرست دیوونه |

وای!باران...باران...شیشه ی پنجره را باران شست

 

ازدل من اماچه کسی نقش توراخواهدشست!!!

 

آنکه درتنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

 

کاش درتنهاترین تنهاییش تنهاکس تنهاییش تنهای تنهایش نگذارد!!!

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتردوام نمیاورند.

 

پس صبور باش!!!

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و

 

به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

 

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ،

 

حس کني هنوزم دوسش داري.....

 

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

 

که يه بارزير آوار غرورش همه وجودت له شده....

 

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش

 

هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

 

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما

 

مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داری!!!

 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم...

 

باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!

 

 سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم!!!

+نوشته شده درسه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:30 توسط شب پرست دیوونه |

تو به من خندیدی

                     و نمی دانستی

                                 من به چه دلهره از باغچه همسایه

                                     

سیب را دزدیدم

             باغبان از پی من تند دوید

                                              سیب را دست تو دید

                      

غضب آلوده به من کرد نگاه

                               سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                           وتو رفتی وهنوز

         

سالهاست که در گوش من آرام ,آرام

                                                 خش خش گام تو تکرار کنان

                                                           می دهد آزارم

 

ومن اندیشه کنان  

               غرق این پندارم

                          که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!!!

      

              

 

 

+نوشته شده درسه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:29 توسط شب پرست دیوونه |

یکی بود یکی نبود ..........

 

تویه یه اتاقک ساکت و سرد پسری نشسته بود با خودش حرف میزد ...غرق صد اندیشه بود...

 اول آقا دنیایی داشت یه دنیای پاک و قشنگ. توی دنیای این آقا عاشقا لباس مشکی می پوشن

بزرگتر ها خونشو میجوشیدن تو اون اتاق سرد و خاموش بجز غم کسه دیگه مهمون نبود ....

عاشق قصه ما فکر می کرد. به خاطر دخترکی مثل یه بچه گریه می کرد واسه دخترک جونشو

می داد.به خدا به حرف های شیرین اون گوش می داد . دخترک گفته بود صبر می کنه چند سالی

رو به عشق او صبر می کنه تا پسر سربازیشو تموم کنه کسی بشه تا واسه اون امیدی بشه...

امید فرداهاش بشه             زندگیش بشه . تویه اون کلبه تاریک و سیاه پسر به حرف های

دختره گوش می کرد. کلاهاشو قاضی می کرد واسه نداشتن خیلی چیزا اشک می ریخت گریه

می کردهزارتا امید و آرزو داشت خیلی دوست داشت همین حالا داماد بشه تا دختره رو عروس

 کنه اما...احتیاج به وقت و زمان داشت زمانی که یکم زیاد باشه...اما تا اون زمان دختره صبر

 می کنه ... اگه خانوادش رازی نشن دختره شوهر کنه پسر فکر می کنه دق کنه واسه همین فکرهای

 بد می کنه اما اون امید داره فکر می کنه دختره با اون همزبون لااقل دلشو خوش می کنه بهش

 می گه صبر می کنم با مشکلاتت جنگ می کنم حرف های مردم را تحمل می کنم تا زمونه تموم

بشه وضع تو روبه را بشه تا بیای خواستگاریم توی اون اتاقک ساکت و سرد پسره فکر می کنه

 که از خدا کمک می خواد تا واسه خودش کسی بشه قهرمان قصه ما آهی کشید نداره با ناله سودا

 کنه فقط خداکنه به  مراد دلش برسه...........................................!!!!!!!!!!

 

 

کسی که غروب غم ها و طلوع خوشی ها را برایت آرزو می کند

Ali

 

+نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:5 توسط شب پرست دیوونه |

 

نفرین به سفر

نمیدونم چرا همه دوست دارن کلمه از اسمون بیارن و بگن  اگه مثل همه مردم حرفتو بگی

یا بنویسی کسی توجه نمیکنه ولی من نظرم فرق داره  من میگم حرف باید حرف دل باشه

جطور گفتنش فرق نداره  ....

از من میشنوی هوای عشقتو داشته باش فرصتو از دست نده حتی یه لحظه شاید یه وقتی

حسرت همون یه لحظه تا اخر عمر عذابت بده مثل من که هنوز دارم میسوزم د وست داری

بگم ؟

+نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:4 توسط شب پرست دیوونه |

 

امروز دارم تو جزیره قدم می زنم ...

تو جزیره خودم ...

تنهای تنها ...

...

حواسم به اطراف نیست ...

چیز به درد بخوری هم دور و برم نیست که بخواد حواسم بهش باشه ...

جزیره پر از حشرات موزیه ...

حشره هایی که هیچوقت دلم نیومد بکشمشون ...

چند روزیه تو جزیره هوا ابریه ...

ولی بارون نمیاد ...

دلم لک زده با فلمی زیر بارون قدم بزنم ...!

....

موبایلمو از جیبم در میارم ...

آنتن نداره ...!

مثل همیشه ...!

عکس خودمو خودمو می بینم که بک گراند موبایل ...

داره گریه می کنه ...!

اعصابم خورد میشه ...!

هیچکی بهم  sms  نداده ...!

بیشتر اعصابم خورد میشه ...!

موبایل رو دوباره می زارم تو جیبم ...

به راهم ادامه می دم ...

بدون اینکه فکر کنم تهش کجاست ...!

به خودم که میام می بینم جلوم یه کوه ...!

یه کوه بلند ...

ازش میرم بالا ...

از اون بالا پایین رو نگاه می کنم ...

فلمی رو ته دره می بینم که داره بهم می خنده و برام دست تکون میده ...!

چشمامو می بندم ...

خودمو می اندازم پایین ...!

این 18 سال از جلو چشام می گذره ...

18 سالی که شاید به سختی فقط مزه 1 سال آخرش رو چشیده باشم ...

تازه اونم مزه خوبی نمی داد ...!

چشمامو باز می کنم ...

دارم به زمین می رسم ...

بالا رو نگاه می کنم ...

فلمی رو بالای کوه می بینم که داره بهم می خنده و برام دست تکون میده ...!

یهو می خورم زمین ...!

اینقدر سریع که حتی زمین خوردم خودمم نمی فهمم ...!

همه چیز تاریک می شه ...!

....

بعد از چند ثانیه ...

چشمامو باز می کنم ...

دهنم مزه خون میده ...!

موبایلمو از جیبم در میارم ...

sms  اومده ...!

بازش می کنم ...

شمارش آشنا نیست ...!

- سلام علی...خوبی... ؟؟

- تولدت مبارک ...!!

- دلم خیلی برات تنگ شده ...!

- باهام تماس بگیر...منتظرم...!

.....

نمی فهمم چی میگه ...!

با خودم فکر می کنم تولد من که بهمنه ...!

حتمن اشتباه گرفته ...!

....

دوباره بالای سرمو نگاه می کنم ...

فلمی بالای کوه هنوز داره بهم می خنده ...!

....

......

زمین داغ ...

صورتم میسوزه ...

چشمامو می بندم ...

................

.........

.....علی.

 

پ.ن : شاید از این به بعد بیشتر بنویسم ... شاید ...!

 

+نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:3 توسط شب پرست دیوونه |

خدایا ازت خواهش میکنم دوباره محل نذار دوباره بگو ولش کن بابا این که جزء بنده های من نیست بگو دیگه اگه نمیخواستی بگی الان آرزومو برآورده میکردی آخه ای خدا تو نمیبینی هر دقیقه دارم  آب میشم خدایا من ازت دارم خواهش میکنم یکی بهم گفت :اگه میخوای آرزوت برآورده شه با ایمان از خدا بخواه اما خدایا مگه من ایمان ندارم مگه من از ته دلم ازت نمیخوام

خدایا اینه دیگه خداییت داری اینطوری خدا بودنتو بهم نشون میدی باشه منم خدایی دارم اگه باشی دارم اگه بودنتو بهم ثابت کنی دارم این ناشکری نیست ای خدا این خسته شدن از دست شما که هیچ وقت حاظر نشدین به حرفام گوش کنید هیچ وقت

شاید جمعه با شیطونکم قرار گذاشتم فقط شاید چون از دستم ناراحته که بهش گفتم نه ...
به من میگه دلم برات تنگ شده پشو همین الان بیا ببینمت منم گفتم من دلم برات تنگ نشده اصلا شاید سال دیگه دلم واست تنگ شه ناراحت شد و بهم گفت : خداحافظ برو وقتی دلت تنگ شد بیا خودم فهمیدم ناراحته از دستم واسه همینم شاید اونم شاید فقط باهاش جمعه قرار بزارم ...خیلی دوسش دارم شیطونکمو

 

ای وجودی که وجودم زوجودت به وجود آمد       قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمد

کسی تا آخرین  خط با ما نیست ٬ جز آن یاور مهربان هیچ کس یار ما نیست ٬ مگو هست آشنا  پیوند دوستی ها که باز هم جز خدا هیچ کس یار ما نیست

 اگه یه روز بارون بـیاد هر چند تا قطره که بتونی بگیری ٬ اونقدر دوستم داری و هر چندتا قطره  که نتونستی بگیری  اونقدر دوستت دارم ... !!! 

 در تاریکی شب سه شمع روشن کردم ٬ اولی برای دیدنت ٬ دومی برای موندنت ٬ سومی برای بوسیدنت  بعد هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت ... !!!  

هیچ وقت گریه نکن ٬ چون هیچ کس لیاقت اشکها ی تو رو نداره ٬ و اونم که لیاقتش رو داشته باشه   طاقتشو نداره ... !!!

اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

چه خوش باشد بعد از روزگاری              امــیـدی رســد بـه امــیـد واری 

از آن بـهـتـر واز آن خـوش تـر               وقــتـی رســد یــاری بـه یــاری 

 

                                                            

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه

 

 

تنها تو می مانی

 

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی، از دودمان باد

 

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد، بوی تو می آید

تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد

 

بالاترین...بالاترین خودت باش...
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .
و بالاتر از همه خودت باش...

 

 

وقتی تو آمدی و دست نيازت را به سويم دراز کردی ، گفتم ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی ــ از تنهايی ؟ گفتی : همزبانی ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستی ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودی و گفتی : جدايی ، هرگز ... بی تو من می ميرم